امروز برای چهارمین بار در این سه سال نرگس دعوتمان کرده بود. از دوهفته پیش و همان روزی که برنامه ریختیم برای درس خواندن، برای شنبه 94/1/8 نوشتیم: خونه نرگس اینا :). و امروز شنبه هشتِ یکِ نودُ چاهار بود.

خلاصه ی امروزمان:

آجیل خوردن. ذائقه ی شخصی دیدن. منتظر مرضیه راضیه بودن و فحش دادن بهشون که اینقدر دیر میان! آجیل و شیرینی و سوهان خوردن. تبریک عید به مامانِ نرگس. اومدن مرضیه راضیه.حرف زدن. آرایش کردن. درست کردن موهامون و هی و هی و هی تعریف کردن از هم. سالاد ماکارونی خوردن. خوابیدن. یخ زدن از سرما. دسته جمعی زیر پتو رفتن و لرزیدن. فیلم گرفتن. مسخره بازی در آوردن. نقاشی کشیدن با تبلت مرضیه. تعریفای بسیار نرگس از دست خط من! نماز خوندن. لاک زدن. عکس گرفتن. عکس گرفتن. عکس گرفتن. سیبیل کشیدن. ابرو قاجاری کشیدن. عن بازی در آوردن. عکسای خز گرفتن. عکسای لب غنچه ای گرفتن. عکسای عاخه عن تو رو چه به من گرفتن. عکسای ترسناکِ جادوگری گرفتن. عکسای به دور دست خیره شده یِ شما به هیچ جام نیستید گرفتن. عکسای یهویی گرفتن. خال کشیدن. خندیدن و خندیدن و خندیدن. پوشیدن لباسای خزِ نرگس. پوشیدن تونیک با شلوار مامان دوز. خز رقصیدن. اومدنِ بابام. گوگولی بودن بابای نرگس. خداحافظی دردناک!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:4  توسط   | 

م.رضیه به من دروغ گفته. این دردناک ترین چیز دنیاست. وقتی اینقدر ساده ام که باورتان دارم و حتی یک لحظه هم شک نمیکنم که دلیل هایتان الکی باشند و گریه هایتان ساختگی، به من دروغ نگویید. به منِ ساده ی احمق دروغ نگویید. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:49  توسط   | 

این روزها سعی میکنم خوشبین باشم و فکر کنم حتما از دستم ناراحتی که یک هفته است یک کلمه هم ننوشته ای. یا شاید توی عید سرت شلوغتر است و وقت نمیشود. شاید هم هنوز خانه ای و موقعیتش نیست. هرچه که هست مطمئناً اصلن ممکن نیست که اتفاقی برایت افتاده باشد ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:55  توسط   | 

تو خودخواهی. و عشق خودخواهی نیست. اینقدر برایت از همه چیزم گذشته ام که باورت شده من مقصرم. این تهِ تهِ نامردیست. جوری مینویسی که انگار من اینجور خواسته ام. کاش درک میکردی ... کاش با اینهمه ادعا فقط درک میکردی که این وظیفه ی توست که دست بکار شوی نه من. کاش فقط کمی از آنهمه دردی که کشیده ام را درک میکردی. کاش.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:11  توسط   | 

اگر کامنت هایت باز بود شک نکن که برایت مینوشتم: اگه خیلی ناراحتی تغییرش بده!

 

مرتبط: پست 60 ات!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:22  توسط   | 

عید امسال را دوست ندارم.

در واقع هیچ ذوقی هم برایش ندارم. مثل بقیه ی روزهای عادی. فقط ناراحتم که قرار است فامیل هایی که دوست ندارم و جلویشان معذبم را دوباره ببینم، اگر هم قرار باشد نبینم و بروم کتابخانه باید حرفهایشان را پشت سرم تحمل کنم. هنوز دلم نمیخواهد عید شود. احتمالا امشب هم بیدار نمانم ... بمانم که چه شود؟ لحظه ی سال تحویل آنقدرها هم چیز مهمی نیست ... فقط ساعت ها میروند جلو و از این به بعد باید حواسمان را جمع کنیم که به جای سه چاهار بگذاریم... من هم اگر خواب باشم سال نو میشود ... 

امسال هیچ شوقی ندارم ... نه برای خرید عید، وقتی قرار نیست کسی از لباس هایم تعریف کند، نه برای سفره هفت سین انداختن، نه برای بیدار ماندن برای دیدن در شدن توپ سال تحویل ...

دلم خیلی گرفته ... از بابا دلگیرم ... دلم برای روزهایی که مهربان بود و به من اهمیت میداد تنگ شده! لعنت. این روزها من را نمی بیند ... بابا الآن شده تنها مرد زندگی من! اصلا شاید بخاطر هم او بود که توانستم از تو دل بکنم ... ولی آنقدر این روزها ازش بی محبتی دیده ام که پتانسیل بازگشت به سوی تو را در خودم میبینم! اگر حالم را میفهمید اینطور نمیکرد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:39  توسط   | 

هرکسی من را میشناسد این را میداند ... لازم به آنقدرها شناخت هم نیست. شاید بی انصافی باشد ولی نمیدانم چرا اینقدر اصرار داری که میشناسیم. و نوشتن همیشه برای من یک نیاز بوده. اگر روزی ننویسم روزیست که دیگر در این دنیا نیستم.ربطی هم به زمان و موقعیت و عشق و این حرفها ندارد! نوشتن، حتی از نوع نوشتن تکالیف مدرسه هم برای من لذت بخش است! اینکه میدانی جایی مینویسم هم، خب، واقعا چیز سختی نیست. واقعا فکر کرده ای وبم را با این سه ماه آرشیو پاک میکنم ؟ معلوم است که نه! پس حتمن آدرسش را عوض کرده ام. و این یعنی هنوز مینویسم! خیلی که سخت نیست؟ هوم؟ ضمن اینکه بعد از سه سال واقعا این شناخت انتظار بعیدی هم نیست !

 

پ.ن: افتضاح است که این آخر سالی نمیتوانم دلم را با تو صاف کنم! افتضاح!

پ.ن 2: تازه قرار است عادت کنی؟! چندماه گذشته؟!

 

مرتبط : پست 57 و 58 ات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:47  توسط   | 

نوشته ای: 

تفکرات عقلی آهنی جلویم را میگیرند که ممکن است لو برویم و بدتر شود

و من فکر میکنم همان کسی این ها را مینویسد که یک هفته پیش برای من کامنت داده: جزئیات قرار با شما ... نمیدانم چرا نمیتوانم این فکر را از سرم دور کنم که مینویسی چون میدانی من میخوانم؛ و میدانی دلم تنگ میشود و میسوزد (مثلا!). می نویسی که من بخوانم و مثل آنموقع ها احساساتی شوم و همه ی کارهایت را ببخشم ...

اما من، حاضر نیستم به قیمت هیچ چیز، حتی عشق، سکون و آرامش و راحتی خیال این روزهایم را از دست بدهم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:40  توسط   | 

رسما دارم گند میزنم به اینجا و هرچه به ذهنم میرسد را مینویسم! دلیلش هم همان است که گفتم، میدانم دیگر هیچوقت اینجا را نخواهی خواند. می نویسم و مینویسم برای ثبت کردن لحظاتم. بدون ملاحظه ی افکار تو بعد از خواندنشان!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:9  توسط   | 

امروز روز اول برنامه مان بود.

عالی بود. فکرش را هم نمیکردم بتوانم سه ساعت تمام پشت یک میز چوبی بنشینم و تست بزنم و اصلا گذر زمان را حس نکنم... فکرش را هم نمیکردم درس خواندن با نرگس اینقدر خوش بگذرد (البته الان که فکرش را میکنم کانجیورینگ دیدن، خرید کردن، غذا خوردن و بیرون رفتن و آلوجنگلی خریدن و آدامس خرسی خوردن و عکس گرفتن هم با نرگس خوش میگذرد!). فکرش را هم نمیکردم وقتی ساعت 7 خسته و کوفته میرسم خانه اصلا از رفتنم پشیمان نباشم... خوشحالم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:8  توسط   |