این روزها آرزو میکنم کاش میتوانستم ادعا کنم از اینکه ارتباطم با تو را تا دوسال دیگر قطع کرده ام پشیمان نیستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:4  توسط   | 

امروز جلسه بود. جلسه ی مدرسه برای دانش آموزان و اولیاشان درمورد کنکور 95. با بچه ها دم در منتظرش بودم که آمد. دلم نمیخواست بیاید. دلم نمیخواست باهاش روبرو شوم. آمدُ بدون اینکه جلوی اینهمه آدم یک نگاه به من بکند راهش را کشید و رفت طبقه ی دوم. کنارش نشستم و حتی سرش را برنگرداند. جلسه که تمام شد از در بیرون رفت و حتی به من نگفت ماشین را کجا پارک کرده، که من مجبور شوم از بقیه ی بچه ها بپرسم: بابای منو ندیدین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:55  توسط   | 

ینی یه لحظه هم با خودش فک نکرده اون همه حرفی که به من میزدُ الان به کی میزنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:46  توسط   | 

من خوشحالم.

من این روزها خوشحالم. برعکس این چند وقت که خدا توی زندگیم نبود، این روزها با تمام وجود حسش میکنم. این بهترین حس دنیاست. اینکه بزرگترین قدرت عالم پشت و پناهت باشد.

فردا روز مادر است. و امروز دوساعت و نیم همه جا را گشتیم و همه ی رژلب ها و مداد ابروها و کرم پودرهای آن لوازم آرایشی سر راه را تست کردیم و آقای فروشنده را مجبور کردیم همه ی روسری های سورمه ایش را برایمان باز کند تا خوشگلترینش را انتخاب کنیم.

یک لاک آلبالویی جیغ هم خریده ام! تقریبا هر 5 ثانیه یک بار دستانم را باز میکنم، توی حالت های مختلف و با ژست های مختلف نگاهشان میکنم و هر بار بیشتر عاشق رنگِ آلبالویی جیغشان میشوم! خدا این خوشی ها را از ما دخترها نگیرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:48  توسط   | 

تمامش کردم.

از خودم متنفرم. برای اینکه از ذوقی که از برگشتنت داشتم نتوانستم جوابت را ندهم. بعد ماندم و امیدوارت کردم و امروز یکهو همه چیز را نوشتم. همه ی حرفهای تو دلم را. تا یک ساعت بعد از منتشر کردن آن پست با خودم میگفتم: تا ندیده برم پاکش کنم! بعد به این فکر میکردم که بالاخره یک روز باید این حرفها را میدانستی. نه؟

دل کندن از تو سخت است .... لعنتی ... چرا اینقدر خوبی آخر؟ تازه داشت همه چیز رنگ میگرفت ... تنها کاری که از دستم برمیاید این است که به خودم دلداری بدهم که تمام میشوند این روزها! مثل همیشه. شاید با غم و سختی و پوچی. ولی بعدش یک زندگی خوب در انتظارم است. یک زندگیِ با عشق.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:27  توسط   | 

خدایا غلط کردم

فقط حالش خوب باشه ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:11  توسط   | 

وقتی توی وب یکی از بچه ها ایده اش را دیدم، خیلی ذوق کردم. من کلن از آن آدمهایی هستم که عاشق ساختنند. عاشق تزئین کردن و خلاقیت به خرج دادن. به نظرم خوب هم از پسش برآمدم. با یک اسپریِ قرمز و یک روبان گل گلی. عالی شده بود. دوسه روز اول عاشقش شده بودم. به همه نشانش میدادم و با ذوق برایشان توضیح میدادم که به چه دردی میخورد. ولی کم کم که برایم عادی شد، دیدم واقعا به هیچ دردم نمیخورد! اگر قرار باشد خاطراتم را تویش بنویسم ممکن است آخر سال با خواندنشان دست به خودکشی بزنم حتی! این است که ای مموری جار دارها، خوش بحالتان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:51  توسط   | 

تمرکز ندارم. میفهمی لعنتی؟ فقط دوروز مانده و منم و یک عالمه درسِ نخوانده. ولی نبودنت اینقدر تمرکزم را بهم ریخته که حتی نمیتوانم وب های تازه به روز شده یِ وبلاگ دوستانم را بخوانم. چون نمیفهممشان. چون حواسم پیش توست. پیش تویی که نیستی ... مغزم قفل کرده. یعنی نمیدانی نگرانت میشوم؟ پس چرا نمینویسی؟ یعنی اینقدر بیخیالی؟ یعنی باز رفته ای جایی که اینترنت آنتن ندارد و باز حواست به من نیست؟ به منی که شاید با اینهمه نامردیت هنوز نگرانت میشوم ...

 

+ دیشب داشتم به یک تفاوت جالب فکر میکردم. اینکه وقتی من آدرس اینجا را عوض کردم نوشته بودی:" شاید هم خواستگاری آمده که همه ی خانواده ات پسندیده اندش و تو داری میروی." و من آخرین حدسی که درمورد نبودنت میزنم همین است. اینکه دیگر دوستم نداشته باشی.

+ اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبورم بهت زنگ بزنم ... فقط در حدی که صدایت را بشنوم، و بدانم خوبی.

+ همه چیز خیلی تدریجی و آرام دارد فراموشم میشود ... جوری که خودم هم به سختی متوجهش میشوم. همین چند روزِ پیش وقتی داشتم باز خیال پردازی میکردم که شماره ات را بگیرم و صدایت بپیچد توی گوشم، ناگهان فکر کردم: اصن شماره ش چند بود؟ و لازم نیست بگویم چقـــــدر فکر کردم تا یادم آمد ... این دردناک است. از صورتت هم، واقعیتش، چیز زیادی یادم نیست! باید بهم حق بدهی. من حتی یک نیمچه عکس هم از تو ندارم که بتوانم توی اوج دلتنگی ها نگاهت کنم. ولی صدایت ... همین بس که وقتی برای یک لحظه تُن صدایت را تجسم میکنم قلبم میریزد ... مثل همه ی وقتهایی که حرف میزدیم.

+ یک احتمال دیگر هم وجود دارد. اینکه داری مقابله به مثل میکنی. خب، الآن که فکرش را میکنم چقدر نامرد بودم! ولی ... خب تقصیر خودت بود... میدانی چقدر از اینکه به حرفم احترام نمیگذاری متنفرم! ولی بازهم کار خودت را میکنی.

+ فقط کاش همین باشد ... کاش اتفاقی برایت نیفتاده باشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:19  توسط   | 

ابو یکی از بهترین دوست های دنیاست. ابو تنها کسی ست که من را، احساسات و رفتارهایم را میشناسد. ابو تنها کسی ست که لازم نیست پیشش تظاهر کنم. تنها کسی ست که لازم نیست برایش ادا در بیاورم و لازم نیست دلیل کارهایم را برایش توضیح بدهم. تنها کسی ست که اگر چیزی ازش بخواهم میتوانم مطمئن باشم که همه ی همه ی تلاشش را میکند. تنها کسی ست که هیچوقت از اینکه ابو صدایش میزنم ناراحت نشده و ازم نخواسته برایم زهرا باشد. تنها کسی ست که لازم نیست برایش توضیح بدهم چرا خودم به فائزه زنگ نمیزنم و از او میخواهم که زنگ بزند تا من فقط صدایش را بشنوم. تنها کسی ست که هیچوقت تولد من یادش نرفته و همیشه حتی با یک هدیه ی کوچک خوشحالم کرده. تنها کسی ست که هرجا باشم میتوانم رویش حساب کنم. تنها کسی ست که وقتی توی خانه تنهایم و میترسم میتوانم بهش زنگ بزنم، که حتی اگر تب دارد جوابم را میدهد. تنها کسی ست که برایم نگران است و با وجود همان تبِ چهلو خرده ای درجه، یک ساعت بعد زنگ میزند که ببیند هنوز تنهام؟ تنها کسی ست که موقع پر کردنِ قسمتِ معرفِ فرم کتابخانه، شماره تلفنش یادم میاید. تنها کسی ست که چیزی را از من پنهان نمیکند و دروغ های الکی نمیگوید. تنها کسی ست که هیچوقت از اینکه توی این سالها فقط به عنوان همسایه شناخته امش و ندیده امش و حتی بارها آرزو کرده ام کاش بجای او فائزه ای کسی همسایه مان بود ناراحت نشده و همچنان دوستم داشته. ابو؟ اگر آنقدر سرت شلوغ نیست که هنوز اینجا را میخوانی، میخواهم بدانی که تو برای من بیشتر از یک دوست بوده ای. چیزی توی مایه های یک خواهر.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:3  توسط   | 

مرضیه فهمید که فهمیده ام دروغ گفته. ناراحت شد و گریه کرد. نه بخاطر اینکه فهمیده ام دروغ گفته، بخاطر آنهمه زحمتی که کشیده بود تا باور کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:48  توسط   |